همین چند روز پیش که دستم از دنیا کوتاه بود یک جای دور ، برای خودم چند خطی نوشتم . مثلا نوشتم که" اینجایی که من هستم حسابی دم به دقیقه هوا حالش عوض میشود , از خیلی آنطرفتر یک روباه خاکستری دیدم که روی زمین بالا و پائین میپرید . گمانم سوسک زیر پایش دیده بود . باد هم برای خودش هی میزند زیر هر چه که زورش بهش برسد ؛ این دور و ور فقط من مقاومت کردم و به هوا نرفتم و درخت بیدی که زیرش نشسته ام و این کوه روبرویی ." بعد که دیگر ننوشتم یک نگاهی به روبرویم کردم . دارم سعی میکنم که خوب نگاه کنم . من در حال گذر و تغییر خودم هستم که از شادی و لبخند عقب نیفتم . من دارم سعی میکنم سبک شوم و بعضی از خیالات و گمانه هایم را از همین جا بگذارم و برگردم ؛ آنقدر سبک که دفعه ی بعد که باد آمد از آینجا رد شد فقط همین درخت بماند و کوه روبرویی ! 

لینک
۱۳۸۸/۱/۳٠ - میم . دانش