دیروز از اون روزهایی بود که بعدها که اگر زنده ماندم و پیر شدم و بابای بزرگ یک خانواده شدم یادم میماند که عصر یک روز بهاری و ابری شاید وقتی باران نم نمک شروع کرد به باریدن تلفن را نگران بردارم و زنگ بزنم به نوه ام بگویم "عزیز جان ! عسل بابا ! صدای آسمون قلمبه رو شنیدی ؟ زیر طاق آسمون نمونی ؛ اون بالا ها اوضاع و احوال درست و درمونی نداره احتمال داره هر چیزی از اون بالای ابرها به سمت زمین پرتاب کنن حتی تگرگ "

لینک
۱۳۸۸/٢/۱٧ - میم . دانش