هشت نه ساله بیشتر نبودم وقتی از وسطای شهر اسباب کشی کردیم و آمدیم به اصطلاح بالای شهر ؛ بالای شهر تفاوتهای خاصی با وسط های شهر داشت برایم . بعضی ها اضافه تر بودند که اصلاٌ ندیده بودم و بعضی ها هم بهتر از آنچه دیده بودم مثلاٌ‌ اینکه خانم های میانسالی بودند که عصر ها شیک و پیک دنبال سگ شان راه می افتادند و خیابان گردی میکردند . یا حتی با هم ماشین سواری میکردند .  این چیزی بود که اصلاٌ ندیده بودم . اما بالای شهر درخت های چنار بیشتر و سبز تر و بلند تر و تو پر تری داشت . این همان چیزی بود که قبلتر هم دیده بودم اما اینجا بیشتر و بهترش را . نمیدانم چرا اما فقط برای یک چیز تهران را دوست دارم آن چیز هم همان درخت چنار است اخوی ! برای همین است که هر کجا چنار قدیمی و تاریخی میبینم بلا نسبت شما خر کیف میشوم . ده یازده ساله بودم که فهمیدم نور آفتاب صبحگاهی که حسابی کوفت تشریف داشت به چه خفتی از لابلای برگهای پهن چنار های کنار پنجره اتاق عقبی میگذرد برای همین اتاق عقبی را برای خودم انتخاب کردم که هم چنار های بیشتری ببینم و هم از شر نور آفتاب جان سالم به در ببرم . سالها بعد همینکه از شر نور آفتاب و فکرش خلاص شدم تازه سایه چنار را پیدا کردم ، سایه ای که انگار هر چه باد خنک هست از زیر آن میگذرد ؛ بگذریم ، چقدر حرف توی حرف شد ! امروز اولین برگهای زرد چنار را دیدم . ولی آن بالا بالاها هنوز حسابی برگ سبز و سر حال هست و سایه اش روی سر ما .

لینک
۱۳۸۸/٤/۱٩ - میم . دانش