دیروز برایم کاری پیش آمده بود و مجبور شدم بروم انقلاب . گمانم نیازی نباشد از گرمای مشمئز کننده هوا در این روزها برایتان توصیفی بکنم علی الخصوص میدان انقلاب - ویا اینکه خواستم زرنگ بازی در آورده باشم  دو ساعت زود تر راه افتادم که به ترافیک تخورم اما اصلاٌ ترافیکی نبود و رکب خوردم یک ساعت و نیم زود رسیدم . اینها مهم نیست بعدش جالب میشود ؛ بخاطر گرمای شدید هوا کولر ماشینم درجا جواب نداد و من هم که از گرما کلافه ام میشود بدون معطلی رفتم داخل بانک ملی و یک نوبت هم الکی گرفتم و نشستم . جایتان خالی آی خنک بود . تازه داشت خوش میگذشت که یک پدیده ی در نوع خود بی نظیر را دیدم . پسرکی وارد بانک شد که سر و وضعش به گدایان شبیه بود . دمپایی پلاستیکی شلوار پلنگی و پیرهن چهار خانه آبی و سفید یقه بسته دقیقترین شرح وضعیت لباسهای تنش بود . از باجه اول شروع کرد به جمع کردن کمک و اعانه و حتی همه دیوار ها و پارتیشن ها را در نوردید و برای رئیس شعبه هم داستانی سر و هم کرد حسابی او را هم سولفید . و رفت گوشه ی بانک زیر باد خنک یکی از کولر ها نشست و عین باج گیر ها  زاغ سیاه هر که وارد میشد یا که میخواست خارج شود را چوب میزد . برایم جالب بود که اینها قرار بود از سر چهار راه ها جمع شوند . لابد جمعشان کرده اند بهشان گفته اند توی چهار راه پشت ترافیک و گرما کسی اعصاب کمک کردن ندارد . سعی کنید ملت را در اماکن خنک تر خفت گیر کنید تا بهره وری کاریتان بالاتر برود . دستگاه نوبت خوان شماره ام را خواند . وقتم برای استفاده از کولر مجانی تمام شده بود اما پسرک هنوز در حال کاسبی بود . 

لینک
۱۳۸۸/٥/۸ - میم . دانش