کوچکتر که بودم ، وقتی پای مسافرت با اتومبیل شخصی وسط کشیده میشد ؛ برای من بیشتر کیفور کننده بود . علی الخصوص وقتهایی که مسافرت دسته جمعی و خانوادگی بود که دیگر سور چرانی ام بود . روی صندلی عقب می ایستادم و خط کشی های جاده را که پدر م با ماشین از رویشان رد میشد را نگاه میکردم ؛ یادم هست بیشتر پدرها آنموقع ها پیکان داشتند . پیکان ها یک چیزشان خوب بود . اینکه پشت صندلی عقب و درست زیر شیشه ، یک طاقچه پهن داشتند که حسابی خوابیدن روی آن میچسبید . یکجورهایی لرد نشین پیکان بود برای ما بچه ها ؛ به هیچ وجه توی مسافرتها آنجا را از دست نمیدادم ، مگر اینکه نشستن روی صندلی جلو کنار پدرم را  قول میگرفتم . آنوقتها پدرم راننده نداشت و بیشتر خودش پشت فرمان مینشست . کنار پدر هم که تمام الگوی من بود بهترین جای دنیا بود . از این جلو اما دنیا متفاوت بود . اینجا خط کشی ها را قبل از اینکه از رویشان رد بشویم میدیم . حس خوبی بود . از اینجا تیرک های برق را نگاه میکردم که کنار جاده کشیده شده بودند و سیمها و کابل هایی که روی آنها سوار بود را دنبال میکردم . همیشه فکر میکردم که چرا این ها را شل بسته اند بهم که وسط شان گود شده و انگاری شکم انداخته اند . پدرم میگفت این تیرک های برق را بشمر که تصادف نکنیم من هم بخاطر ترسم از تصادف با دلهره شروع میکردم به شمردن ... با ایستادن ماشین وتکان توقف از خواب بلند میشدم و هاج و واج به دور و بر نگاه میکردم . رسیده بودیم ؛ خیلی آرام و بی سر وصدا و بدون تصادف .

لینک
۱۳۸۸/٥/۱٧ - میم . دانش