همینکه چند روزی بیفتی کنج خلوت ، قدر عافیت شیر فهمت میشود . عافیت یعنی همین زود بلند شدن از رختخواب ؛ طوری که آفتاب بیاید به این نیت که بیفتد روی تخم چشمت و بیدارت کند ولی زکی ! تو بیدار شده ای و نشسته ای صدای جیغ کتری را بشنوی ؛ عافیت یعنی همینکه یک تکه از جریان زندگی خواننده هایت باشی . عافیت یعنی همین حس بی حسی . زندگی یعنی بوی نم شیروانی و عطر برگهای پنجه ای چنار که باران خورده هراسان از باد وآفتاب فردا چسبیده اند به پشت پنجره . اینجا پشت پنجره شاید کنج خلوت برگهای چنار است و بوی شیروانی باران خورده . شاید همانجا که قدر عافیت شیر فهمشان شود . ابتدا یا انتهای زندگی

لینک
۱۳۸۸/٧/۱٠ - میم . دانش