من نشسته ام کنار پنجره . فقط تماشا میکنم که در هر پنج دقیقه چقدر برگ از درخت چنار توی کوچه کم میشود . گمانم برای درخت خیلی دردناک باشد . برگها آنقدر لق شده اند که انگاری کوله بارشان را جمع کردند و نشسته اند لب شاخه منتظر اولین باد ؛ درخت بیچاره را هم که زمین سفت چسبیده . شاید درخت پیش خودش میگفت اگر زمین گیر نبودم خودم دست شان را میگرفتم و دور دنیا را با هم می گشتیم . آنوقت دیگر نیاز نبود که گول حرفهای این باد های حقه باز پائیزی را بخورند . با همین حرفها دارد خودش را سرگرم میکند ؛ همین حین حدود سه - چهار برگ دیگر هم جدا شدند و رفتند . درخت آنقدر با خودش زمزمه و گریه خواهد کرد که خوابش ببرد ؛ دقیقاٌ همان وقتی که آخرین برگ به خیال جهانگردی خودش را باد بسپرد .

لینک
۱۳۸۸/۸/۱٢ - میم . دانش