تازه فهمیدم وقتی عصبانی تر میشود یعنی دلش میخواهد صحبت کند از همه چیز ولی میبیند من عصبانی و بی حالم . با خودش میگوید حالا وقتش نشده  خسته است ؛ آرام تر که شد، آب میوه ای می برم و لبخند میزند و تشکر میکند و تا آب میوه اش را بخورد حسابی از همه چیز حرف میزنم و او هم اصولا گوش میکند و خالی میشوم . من هم وقتی عصبانی میشوم با خودم فکر میکنم چرا با من درد و دل نمیکند . عادت کرده ام که همیشه کله ام را بخورد با آن تعریف های بی ربط از همه جا که ربط دادنشان به هم فقط از خودش بر می آید . خودم را توجیه میکنم که حتما امروز زیاد دل د ودماغ ندارد یا اصلا حواسش پیش من نیست . به همین خیال میگذریم و بالاخره منفجر میشود . بنا میکند به دعوا و خالی میشویم و به این نتیجه میرسیم که باید حرف بزنیم .
لینک
۱۳۸٦/٦/۱٢ - میم . دانش