یک زنبوری هست که گمانم خل و چل باشد . خل و چل نباشد عاشق است گمانم . صبحها ویز و ویز توی محوطه وسط خاک و خول تاب میخورد به چه خیالی الله اعلم ! آسمان اینجا بیشتر اوقات لخت و خالی است و فقط آفتاب مهتاب از خودش بروز میدهد و بسیطاٌ جای چند تکه ابر چاق و چله خالی است . معلوم نیست دو ماه دیگر که قرار است خیر سرش پائیز بیاید از کجا میخواهد باران ببارد .  شاید فردا پس فردا یک باغچه پر از گل روبروی پنجره اتاق درست کنم که حد اقل این زنبور از همه جا بیخبر مزد این پافشاری و اصرارش را بگیرد .

/ 7 نظر / 5 بازدید
تخته سیاه

کمی حالم مساعد نیست برای نوشتن چیزی درخور نوشته هایتان . (این را تعارف قلمداد نکنید . که ما چون شما را نمی شناسیم علی القاعده تعارف هم با شما نداریم ! ) اما همین را بگویم تا از خجالت سرزده وارد شدنم کمی کم بشود ! راستش را بخواهید از اسم وبلاگتان خوشم آمد ، ‌آمدم و به طرفه العینی سر کشیدم همه ی هر چه به درد یک تشنه ی تمام و کمال می خورد که منم ! ساده . بی وزن و ادعا . و لذت بخش . چیزی که در گیر و دار مجاز و واقع ،‌دیگر سخت بشود پیدایش کرد . دست مریزاد دارد آقا !

شوکا

ببخشید اصلاح می کنم . کمتر از یک ماه دیگر پاییز می رسد .

پریدخت

کاش زود تر بیای و این زنبوری که برای دیدینت بی قراری می کنه مزد بی قراریشو بدی

سوده

شما در کجا به سر می برید که تازه دو ماه مونده به پاییزش؟؟؟[لبخند] اینجایی که ما هستیم شهریورش با اینکه بعضی روزاش گرمه ولی زیادی بوی پاییز گرفته. در ضمن ممنون از ایمیل هایی که فرستادید.

سامان

هر یک از ما خالق اثری هستیم با نام زندگی . . . آپم .

سار

نوشته ها قالب خواندن نیست نمی دانم اشکال از کامپیوتر من است یا از پرشین بلاگ... سپاس نقطه