پاییز دست هایش را به هم می مالد و خسته از راه . دستمال یزدی اش را دور لب و لوچه اش میکشد ؛

ـ حسب الامر کرک و پر ریزون راه انداختم . این چنارای ولیعصر دندون گردی کردن و گرنه زودتر از اینها تموم شده بود قربان . تشریف فرما نمیشی قربون قدت ؟

زمستان شالش را دور شانه هایش می اندازد و زیر لب می گوید بی عرضه و راه می افتد .

/ 10 نظر / 5 بازدید
میرزا

هر روز خواندنی تر از دیروز می نویسی.

ناربانو

و زمستان با مرسدس بنز نقره ايش از راه ميرسد

nilram

ای جان وقتی یه خوشگلکی می نویسی و بقیه ذوق می کنن از خوندنت خیلی خوشحال می شم، بعضی از نوشته هات بوی انشاهای اون قبلن قبلنا رو میده، بوی همون سادگی یا. توصیفی هستن و من کیف می کنم. اما نمی دونم چرا انقدر کیف کردنم هم غمگین می زنه. ... خوشگلکی بود این نوشته

سارا

خاکستری فراموش شده. بد به حالش. جايش پر شده.

سارا

چه شعری گفتما..... شوخی ميکنم. ميدونم سرتون شلوغه. از اون شوخی استقلاليا بود. چه کنيم ديگه. آبی و قرمز و هزار کل کل

عليرضا سمر

اين داستان که تصمیم کبری بود! فقط شخصيت هاش عوض شده بود! آخه دارم واسه کونکور از پايه مرور می کنم ... مشتاق زيارتتان هستيم استاد ...

nergal

عجبی در عجب برادرِ احسنت! باقيه المرار زمستان نبودیم و نيستيم و نقشابهار.

پريدخت

نه برات ماه ميشم نه ستاره. چون هر دوشون مهمونند و زود افول ميکنند. ميخوام فقط برات آسمون باشم.